ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه 7 سال و 4 ماه و 30 روز سن دارد

روزانه هاي ياسمين

 

 

ياسمين عزيزم

روز مادر بود كه فهميدم دارم مادر ميشم... وه!! كه چه حس قشنگيه حس مادر شدن و تو اين حس رو به من دادي دخترم

گل ياس من خيلي دوستت دارم

 

تعطیلات 4 روزه عید فطر

یاسمین نازم، تعطیلات تابستانت هم از اول خرداد شروع شد، البته چهارشنبه اول خرداد روز جشن الفبا بود که کلی بهت خوش گذشت، روز یکشنبه پنجم خرداد هم ساعت 2 رفتم مدرسه و کارنامه ت رو گرفتم. راستشو بخوای از چند روز قبل استرس گرفتن کارنامه ت رو داشتم چون برگه های دیکته و امتحان ریاضی رو که آورده بودی خونه برای امضاء چند تایی اشکال داشتی... عذاب وجدان گرفته بودم که اصلا وقت نکرده بودم باهات کار کنم. البته اصلا برنامه امتحانی نداشتید که بدونم چه روزهایی امتحان داری ولی کلا بعد از عید نتونستم زیاد به درسات برسم. ولی خداروشکر معلمت ازت راضی بود و کارنامه ت هم عالی بود. وقتی اومدم خونه و کارنامه ت رو دیدی خودت کلی ذوق کردی و بالا و پایین پریدی. فردا...
19 خرداد 1398

اولین پست سال98

یاسمین عزیزم، کلاس اول داره تا چند روز دیگه تموم میشه و از طرف مدرسه قراره جشن پایان سال براتون بگیرن. توی این 9 ماه پر از فراز و نشیب و سخت، با وجود کمبود زمان خیلی تلاشمو کردم تا توی درس و تحصیلت کم نگذارم و کمکت کنم ولی می دونم که آنطور که باید و شاید نتونستم برات وقت بگذارم. وقتی از اداره برمیگشتم خونه تمام وقتم یا توی آشپزخونه میگذشت یا رسیدگی به امور آنیتا، ولی از طرفی بهت افتخار میکنم که با این وجود تو تمام تلاشت رو کردی... اگر هم این روزها توی دیکته و ریاضی اشتباهاتی داری سرزنشت نمیکنم نازنین گلم... به خودم امید میدم که در آینده با بزرگ شدن آنیتا وقتم آزادتر بشه و بتونم برات بیشتر وقت بگذارم. دو ماه اخیر هم از طرف مدرسه خانواده...
25 ارديبهشت 1398

تولد یکسالگی آنیتا

یک سال پیش توی این ساعت و لحظه هنوز توی دل مامانی بودی عسلک خوشگل من، ساعت 6 بود که قدم به این دنیای بزرگ گذاشتی ......... عزیز دل مامان تولدت مبارک 17 روز دیگه تولد 7 سالگی یاسمین جونه........ قرار گذاشتیم که تولد هر دوتون رو باهم برگزار کنیم چون این هفته واکسن داری و هم اینکه هردو تون فعلا سرما دارین. دو هفته پیش چهارشنبه هم رفتیم آتلیه تا ازتون عکس تولد بگیریم. هنوز عکسها آماده نشده ولی تا اخر این هفته گفتن آمادست.
10 دی 1397

آزمون سنجش کلاس اول

سلام یاسمین قشنگ مامان هفته پیش از مدرسه ات باهام تماس گرفتن تا برای گرفتن برگه سنجش روز سه شنبه برم اونجا، من هم برای روز سه شنبه مرخصی ساعتی گرفتم و ساعت 8 رفتم مدرسه ت، برگه سنجش رو تحویل گرفتم و برای این هفته سه شنبه 16 مرداد ساعت 8 صبح باید ببرمت برای سنجش. از مدیر مدرسه ت پرسیدم که سوالا به چه صورت هست و ایشون گفتن که چیزهایی مثل روزهای هفته، فصلها، اعضای خانواده و ... میپرسن. تو این چن روز اخیر باهات کار کردم و یسری سوال تو همین محدوده ازت میپرسیدم تا آمادگی داشته باشی. مثلا ازت پرسیدم : یاسمین خواهر مامان باهات چه نسبتی داره تو هم در جواب گفتی: میشه خالجون ایا (رویا) و خالجون حوا، برادر بابا چیت میشه؟ جواب: عمو حامد الهی مامان ...
13 مرداد 1397

بازگشت بعد از یکسال

سلام دختر نازنینم بعد از تقریبا یک سال دارم توی وبلاگت مطلب میزارم.  همیشه توی دلم بود که این وقفه، طولانی نشه ولی توی یکسال اخیر کلی اتفاقات قشنگ افتاد که قشنگترینش به دنیا اومدن خواهر کوچولوت بوده که باعث شد مامان نتونه به موقع وبلاگت رو بروز کنه.  از مهرماه امسال باید بری مدرسه و این یک تجربه جدید دیگه واست هس. پارسال بخاطر به دنیا اومدن خواهر کوچولو، دوران پیش دبستانیت رو کامل نکردی که البته خودم راضی بودم که ادامه ندی چون واقعا برات سخت بود که تا ساعت 2/5 تنها توی مدرسه بمونی آخه ساعت کلاس پیش دبستانی از 8 تا 11 بود و چون مامان اداره بود تو تا ساعت 2/5 توی مدرسه می موندی تا بیایم دنبالت و این اذیتت میکرد که بچه های دی...
23 تير 1397

کلی اتفاقات تازه

سلام دختر نازنینم از شروع سال جدید، تو هم یک تجربه جدید داشتی و اون هم ورود به پیش آمادگیه... اوایل برات سخت بود که صبح زود بیدار بشی البته هنوزم برات سخته و هر روز صبح ازم می پرسی مامان من کی تعطیل می شم...اصلا دوس نداری بهت بگن که می ری مهد، اگر بگن مهد ، می گی من مدرسه می رم.
31 ارديبهشت 1396

اولین پست سال 96

عید امسال، دایجون اینا از شیراز اومدن و تو حسابی با پسردایی هات بازی کردی خصوصا علی جون عمه  که حتی یه لحظه هم ولش نمی کردی...بعد از تعطیلات عید، بخاطر شرایط کاری بابایی، تصمیم گرفتیم که بزاریمت پیش دبستانی تا آمادگی برای مهرماه هم پیدا کنی.با یه مهد صحبت کردم و روز اول یکی دو ساعتی رفتی.چه بارون شدیدی هم بود اونروز.من از اداره خودمو رسوندم و دو ساعتی اونجا نشستم تا تو عادت کنی.چند روزی رفتی ولی این هفته چون مریض شدی نفرستادمت، البته تعطیلی سه شنبه هم کمک خوبی بود. ولی امروز از اول صبح با هم رفتیم مهد و تورو گذاشتم و خودم اومدم اداره، امروز اولین روزی هست که تا ساعت 2 باید مهد باشی...توی راه گریه ام گرفته بود.امیدوارم که خدا پشت و پناهت...
23 فروردين 1396

نرم نرمک میرسد اینک بهار

روزهای آخر سال 95 ، سالی که اصلا دوستش نداشتم... این روزها سخت مشغول خونه تکونی هستم و تو هم حوصله ت سر میره و دوست داری که باهات بازی کنم. همش بهم میگی: مامان خونه رو تکون دادی بسه دیگه فقط از خونه تکونی اون قسمتش برات مهم بود که یکسری از اسباب بازیهاتو که قائم کرده بودم پیدا کردی و کلی از دیدنشون ذوق کردی... و دوباره من میمونم و خیل اسباب بازیهات که تمام نقاط خونه پخشه ...
23 اسفند 1395

خب من مامانم!!!

دیشب موقع شام یهو خیلی بی مقدمه بهم گفتی: مامان من می خوام موهامو رنگ کنم برم پیش خاله صبا (آرایشگری که آخرین بار موهاتو کوتاه کرد) گفتم: نه بچه ها که موهاشونو رنگ نمی کنن ضرر داره، هروقت بزرگ شدی رنگ کن   گفتی: خب من بزرگ شدم گفتم: نه هر وقت خانم شدی   گفتی: خب من خانمم گفتم : نه هروقت مثل من بزرگ شدی مامان شدی گفتی: خب من مامانم گفتم: عه پس بچه ات کو؟ گفتی: توئی دیگه...یاسمین شیطونی نکن گفتم: پس تو مامان منی؟ گفتی: آره من مامان فرشته ام... خلاصه کلی تو شدی مامانم و من شدم یاسمین و باهم بازی کردیم و کلا قضیه رنگ  کردن مو رو فراموش کردی این روزا کلی حرفا و سوالای بامزه میپرسی که گاهی وقتا کلی خنده ام ...
3 اسفند 1395