روزانه هاي ياسمين
تاريخ : دوشنبه 17 مهر 1391 | نویسنده : فرشته
بازدید : مرتبه

 

 

ياسمين عزيزم

روز مادر بود كه فهميدم دارم مادر ميشم... وه!! كه چه حس قشنگيه حس مادر شدن و تو اين حس رو به من دادي دخترم

گل ياس من خيلي دوستت دارم

 




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 | نویسنده : فرشته
بازدید : 13 مرتبه

سلام دختر نازنینم

از شروع سال جدید، تو هم یک تجربه جدید داشتی و اون هم ورود به پیش آمادگیه... اوایل برات سخت بود که صبح زود بیدار بشی البته هنوزم برات سخته و هر روز صبح ازم می پرسی مامان من کی تعطیل می شم...اصلا دوس نداری بهت بگن که می ری مهد، اگر بگن مهد ، می گی من مدرسه می رم.




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1396 | نویسنده : فرشته
بازدید : 13 مرتبه

عید امسال، دایجون اینا از شیراز اومدن و تو حسابی با پسردایی هات بازی کردی خصوصا علی جون عمه  که حتی یه لحظه هم ولش نمی کردی...بعد از تعطیلات عید، بخاطر شرایط کاری بابایی، تصمیم گرفتیم که بزاریمت پیش دبستانی تا آمادگی برای مهرماه هم پیدا کنی.با یه مهد صحبت کردم و روز اول یکی دو ساعتی رفتی.چه بارون شدیدی هم بود اونروز.من از اداره خودمو رسوندم و دو ساعتی اونجا نشستم تا تو عادت کنی.چند روزی رفتی ولی این هفته چون مریض شدی نفرستادمت، البته تعطیلی سه شنبه هم کمک خوبی بود. ولی امروز از اول صبح با هم رفتیم مهد و تورو گذاشتم و خودم اومدم اداره، امروز اولین روزی هست که تا ساعت 2 باید مهد باشی...توی راه گریه ام گرفته بود.امیدوارم که خدا پشت و پناهت باشه عزیزدل مامان و خسته نشی.




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 23 اسفند 1395 | نویسنده : فرشته
بازدید : 20 مرتبه

روزهای آخر سال 95 ، سالی که اصلا دوستش نداشتم...

این روزها سخت مشغول خونه تکونی هستم و تو هم حوصله ت سر میره و دوست داری که باهات بازی کنم. همش بهم میگی: مامان خونه رو تکون دادی بسه دیگه خندونک

فقط از خونه تکونی اون قسمتش برات مهم بود که یکسری از اسباب بازیهاتو که قائم کرده بودم پیدا کردی و کلی از دیدنشون ذوق کردی... و دوباره من میمونم و خیل اسباب بازیهات که تمام نقاط خونه پخشه خسته




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 3 اسفند 1395 | نویسنده : فرشته
بازدید : 23 مرتبه

دیشب موقع شام یهو خیلی بی مقدمه بهم گفتی: مامان من می خوام موهامو رنگ کنم برم پیش خاله صبا (آرایشگری که آخرین بار موهاتو کوتاه کرد)

گفتم: نه بچه ها که موهاشونو رنگ نمی کنن ضرر داره، هروقت بزرگ شدی رنگ کن   گفتی: خب من بزرگ شدم

گفتم: نه هر وقت خانم شدی   گفتی: خب من خانمم

گفتم : نه هروقت مثل من بزرگ شدی مامان شدی گفتی: خب من مامانم گفتم: عه پس بچه ات کو؟ گفتی: توئی دیگه...یاسمین شیطونی نکن

گفتم: پس تو مامان منی؟ گفتی: آره من مامان فرشته ام... خلاصه کلی تو شدی مامانم و من شدم یاسمینچشمک و باهم بازی کردیم و کلا قضیه رنگ  کردن مو رو فراموش کردی

این روزا کلی حرفا و سوالای بامزه میپرسی که گاهی وقتا کلی خنده ام میگیره الهی مامان قربون اون شیرین زبونیهات عزیزکمبوسمحبتمحبتبوس




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | نویسنده : فرشته
بازدید : 15 مرتبه

همین الان کنارم توی اداره نشستی و داری پشت میزم با اسباب بازیات بازی میکنی ... دیروز هم از ساعت 10 تا آخر وقت پیشم بودی...امروز هم چون بابایی کار داشت از ساعت 10 اومدیم اداره

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | نویسنده : فرشته
بازدید : 20 مرتبه

انتهای سال 95 یه خاطره تلخ از خودش برامون بجا گذاشت و اون هم فوت بهترین و مهربونترین داییم بود...از دست دادن عزیز خیلی سخته، انشالا سالی که پیش رو داریم برای هممون سال خوشی باشه... الهی آمین

درک مردن هنوز برای یاسمینم سخته .... عزیزدل مامان برات توضیح دادم که داییم رفته پیش خدا ولی تو ازم میپرسیدی که چرا گریه می کنم و من در جواب می گفتم که چشمام آشغال رفته و تو تمام مدت سعی می کردی که با دستمال آشغال رو از چشمام در بیاری...یا وقتی بهت گفتم دایی رفته پیش خدا می گفتی: حالا که دایی خونه نیست ما چرا می ریم خونشون، به دایی می گفتی شربت می خورد حالش خوب می شد و نمی رفت پیش خدا...خلاصه نمی دونم هنوز خاطرات هفته اخیر تو ذهنت هست یا نه چون دیگه سوال نمی پرسی...

این هفته برات چندتا کتاب جدید خریدم که خیلی دوستشون داشتی، چند تا از کتابها هم تاشو بودن که چون اولین بار بود می دیدیشون خوشت اومد. پریشب هم برای اولین بار پازلت رو بدون کمک من خودت چیدی و کلی هم ذوق کردی.

دیشب داشتیم با هم کلمه بازی می کردیم...من یه حرف می گفتم و ازت میخواستم تو باهاش یه کلمه بگی که اولش اون حرف باشه بهت گفتم حرف "د" گفتی:"د" مثل "دست"  گفتم: خب بازم مثال بزن گفتی: خب اون یکی دست ... وای خدا که از این مثالت چقدر خنده ام گرفت عزیزدلممحبت

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 | نویسنده : فرشته
بازدید : 20 مرتبه

عزیز دل مامان تولدت هزاران بار مبارک...

تا عمر دارم این روز رو فراموش نمیکنم عزیزترینم....

تو بهترین هدیه خدا برام هستی یاسمینم....




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 28 آذر 1395 | نویسنده : فرشته
بازدید : 21 مرتبه

آذر هم با تموم فراز و نشیب ها و سرماهای ناگهانیش گذشت. ماهی که در اون تو دومین برف زندگیت رو تجربه کردی عزیزم ولی اونقدر هوا سرد بود که جرات نکردم ببرمت بیرون تا یک عکس بندازیم... البته خودت که خیلی دوس داشتی بری برف بازی ولی برفش اونقدر نبود که باهاش مثل تو کارتونهایی که میبینی بشه برف بازی کرد و آدم برفی ساخت. جالبه وقتی فهمیدی که داره برف میاد ازم می پرسیدی یعنی بابانویل هم میاد؟آرام




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 18 آبان 1395 | نویسنده : فرشته
بازدید : 33 مرتبه




موضوع :
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395 | نویسنده : فرشته
بازدید : 27 مرتبه

این روزا دارم سعی میکنم برات کتابهایی رو بگیرم که برای مدرسه رفتن آماده بشی انشالا... یکسری بازی های ریاضی و پازل که بتونه بدردت بخوره... جالبه که از اشکال زیاد خوشت نمیاد خصوصا مثلث ولی مربع و دایره و مستطیل رو خیلی خوب میکشی.

این هفته خالجون رویا هم اومده پیشمون چون کلاس داره.

هفته پیش پنجشنبه از صبح رفتیم ددر خونه یکی از دوستای مامانی که جای خیلی باصفایی بود و تو حسابی بازی کردی و بهت خوش گذشت. معمولا هم وقتی از جایی برمیگردیم من نباید همون اول ازت بپرسم "خوش گذشت" خودت میگی: عه مامان یادت رفت. وقتی رسیدیم خونه ازم بپرس...دو هفته پیش هم مامانی نوبت دندانپزشکی داشت که برای اولین بار با خودم بردمت و تو صبورانه نشستی و منتظر موندی تا مامانی کارش تموم بشه. البته دندونای تو رو هم خانوم دکتر معاینه کرد و گفت که خوبه خداروشکر...




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 6 نفر
بازديدهاي ديروز : 11 نفر
بازدید هفته قبل : 95 نفر
كل بازديدها : 116611 نفر