ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 8 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

شیرین زبونی

  دیروز طبق معمول اسباب بازیهات رو وسط هال ولو کرده بودی که ازت خواستم با کمک همدیگه اسباب بازیها رو جمع کنیم. داشتیم اونارو می ریختیم توی سبد که چندتاش از دستت افتاد زمین دیدم گفتی: وای بی فایده اس... اولش از این مدل حرف زدنت خنده ام گرفت بعد گفتم: نه بی فایده نیس دوباره ورش دار بنداز تو سبد. بابایی تعریف می کرد که دیروز وقتی من بودم اداره، تو داشتی کارتون تماشا می کردی، پرستارت میخواست یه طوری حواست رو پرت کنه که کانال رو عوض کنه. خلاصه همش باهات صحبت می کرد که تو برگشتی خیلی بی مقدمه بهش گفتی: بلند شو برو آشپزخونه ظرفهارو بشور. که بیچاره پرستارت شوکه شد از این حرفت و بابایی هم بهت تذکر داد که این مدلی صحبت نکنی. یه مدت هم ...
15 دی 1393

حرفهای قلمبه سلمبه

مدتیه یاد گرفتی حرفهای قلمبه سلمبه میزنی مثلا: متشکرم، خیلی جالب بود، فکر نکنم بتونم، خب حالا شد یه چیزی و .... امروز پنجشنبه شیفتم بود و باید میرفتم اداره، بابا هم کار داشت و نبود خونه به همین خاطر به پرستارت گفتم که بیاد. اون هم امروز با عروسش اومد. تو هم طبق معمول تا عروس پرستارت رو دیدی گفتی: عروس اومد. تا من آماده بشم که برم اداره تو مشغول تماشای کارتون بودی. سوپتو بهت دادم چون خودت اعلام کردی که مامانی بهت بده نه خاله (پرستارت). باهات خداحافظی کردم و تو هم اومدی طبق معمول درو پشت سرم بستی.
13 آذر 1393

2 سال و 10 ماهگیت مبارک

امروز توی اداره خیلی کلافه بودم و حوصله ام سر رفته بود که یهو دیدم صدای در اومد و بلافاصله پشت سرش یه صدایی از همون دم در شروع کرد به سلام کردن و اون صدای کسی نبود جز فرشته کوچولوی خودم "یاسمین" . وقتی دیدمت یهو حالم خوب خوب شد و همه ی ناراحتی هام از یادم رفت. خدایا شکرت بخاطر وجود این فرشته ی کوچولو توی زندگیمون.   2 ماه به تولد 3 سالگیت مونده عزیزم، امیدوارم امسال بتونم برات یه مهمونی تولد خوب بگیرم . از شیرین زبونیها و شیرین کاریهات بگم.... امروز وقتی اومدی اداره مامانی همون اول رفتی سراغ کامپیوترم تا عکساتو ببینی و بعدش تا چشمت خورد به ماژیک و خودکار ازم خواستی بهت کاغذ بدم تا نقاشی بکشی...روی کاغذ، خط خطی می کردی...
28 آبان 1393

2 سال و 9 ماهگیت مبارک

قبلش بگم که امروز چهارشنبه 30 مهر هستش و من امروز فرصت کردم که بیام و برای این پست مطلب بنویسم. توی این هفته خالجون رویا بخاطر کلاسی که داشت چند شبی مهمونمون بود. البته امشب هم میاد تا فردا که دیگه کلاسش تموم میشه. تو هم که انگار عروسیت بود ، وقتی خالجون رو می دیدی یسره حرف می زدی. یعنی دیگه سرمون میرفت. اوف که من فدای اون شیرین زبونیات بشم. البته همزمان با اومدن خالجون رویا یکی از دوستای دانشگاه بابایی با خانمش هم اومدن خونمون که کلا همه چیز خیلی خوب بود.  یکی از شبها توی این هفته هم علاوه بر خالجون رویا، خالجون حوا، دایجون و زندایی مریم  برا شام اومدن خونمون که درواقع سورپرایزمون کردن و ما همه چقدر خوشحال شدیم و اون شب به هممو...
26 مهر 1393

خداحافظ

امروز صبح وقتی میخواستم برم اداره، بیدار شدی و گفتی: گشنه شدی یعنی گرسنمه، بابایی بیدار شد و برات فرنی درست کرد و تو هم وقتی سیر شدی دوباره برگشتی تو رختخوابت...وقتی میخواستم خداحافظی کنم تو همینطور که دراز کشیده بودی دستاتو برام تکون دادی اونقدر که خوابت میومد حالشو نداشتی بگی خداحافظ یا بقول خودت"حافظ"، قربون اون دستای کوچولوت برم که هزار بار روزی میخوام ببوسمش
22 مهر 1393