بدون عنوان
اين هفته خونه ي بابابزرگ اينا كه رفتيم هنوز برفها آب نشده بود، صبح پنجشنبه هوا آفتابي و عالي بود ما هم برديمت تو حياط كه از اولين برف زندگيت عكس بندازيم، عكس العملت در مقابل ديدن برف ديدني بود، تا چند دقيقه اول مات و مبهوت فقط داشتي برفها و سفيدي زمين رو تماشا ميكردي و هرچي صدات ميزديم كه به دوربين نگاه كني ازت عكس بندازيم اصلا حواست نبود بعد از يه ربع بيست دقيقه يكم عادي شدي و شروع كردي به ورجه وورجه و بازي كه بابايي هم از شيطونيهات فيلم و عكس گرفت... راستي اين هفته بالاخره تونستي اسم خالجون رويا رو بگي وقتي بهت ميگيم بگو خالجون رويا ميگي: "ايا" به خالجون حوا هم كه قبلا ميگقتي "حبا" الان خالجون و حوا رو ادغام كردي خلاصه اش رو ...
نویسنده :
فرشته
7:48





