ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 8 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

2 سال و 9 ماهگیت مبارک

قبلش بگم که امروز چهارشنبه 30 مهر هستش و من امروز فرصت کردم که بیام و برای این پست مطلب بنویسم. توی این هفته خالجون رویا بخاطر کلاسی که داشت چند شبی مهمونمون بود. البته امشب هم میاد تا فردا که دیگه کلاسش تموم میشه. تو هم که انگار عروسیت بود ، وقتی خالجون رو می دیدی یسره حرف می زدی. یعنی دیگه سرمون میرفت. اوف که من فدای اون شیرین زبونیات بشم. البته همزمان با اومدن خالجون رویا یکی از دوستای دانشگاه بابایی با خانمش هم اومدن خونمون که کلا همه چیز خیلی خوب بود.  یکی از شبها توی این هفته هم علاوه بر خالجون رویا، خالجون حوا، دایجون و زندایی مریم  برا شام اومدن خونمون که درواقع سورپرایزمون کردن و ما همه چقدر خوشحال شدیم و اون شب به هممو...
26 مهر 1393

خداحافظ

امروز صبح وقتی میخواستم برم اداره، بیدار شدی و گفتی: گشنه شدی یعنی گرسنمه، بابایی بیدار شد و برات فرنی درست کرد و تو هم وقتی سیر شدی دوباره برگشتی تو رختخوابت...وقتی میخواستم خداحافظی کنم تو همینطور که دراز کشیده بودی دستاتو برام تکون دادی اونقدر که خوابت میومد حالشو نداشتی بگی خداحافظ یا بقول خودت"حافظ"، قربون اون دستای کوچولوت برم که هزار بار روزی میخوام ببوسمش
22 مهر 1393

عید قربان مبارک

بارخدایا، از کوی تو بیرون نرود پای خیالم، نکند فرق به حالم....چه برانی، چه بخوانی، چه به اوجم برسانی، چه به خاکم بنشانی، نه من آنم که برنجم نه تو آنی که نبخشی و برانی...عیدت مبارک دختر نازنینم عید بر دوستان گل نی نی وبلاگیم مبارک ...
14 مهر 1393

تولد دو سالگی وبلاگ یاسمین

فردا تولد دو سالگی وبلاگته عسلم. ثبت خاطراتت توی این دفتر مجازی برام خیلی شیرینه دختر نازم... وقتی بر می گردم عقب و از صفحه ی اولش شروع می کنم به خوندن تا امروز، می بینم باهم چه روزهای تلخ و شیرینی رو پشت سر گذاشتیم که الان فقط خاطره ای از اون روزها باقی مونده که خیلی از لحظاتش شاید یادم هم نمونده باشه... روزهایی بوده که حتی ثانیه هاش رو میشمردم که زودتر بگذره تا تو بزرگتر بشی و من تغییرات و بزرگ شدنت رو ببینم، اولین روزهای به دنیا اومدنت، 10 روزه شدنت، 40 روزگی، سه ماهگی، شش ماهگی، اولین لبخند ، اولین دندون، اولین نشستن، چهار دست و پا رفتن، اولین ایستادن، اولین قدم، اولین کلمه، یکسالگی، اولین بار که گفتی مامان، اولین جمله و خیلی اولین ها...
9 مهر 1393

بهبودی نصفه نیمه

سرماخوردگیت تقریبا داره تموم میشه ولی هنوز شبها توی خواب نمیتونی خوب خوب نفس بکشی، صدات هم هنوز گرفته چقدر هم با این صدای گرفته حرف زدنت بامزه اس، وقتی بینی ات می گیره خودت میای میگی: قطره بریز مماخ دارم... بعد میری روی مبل دراز می کشی تا بابا توی بینی ات قطره بریزه البته به این راحتی هم نیست شرط داره، شرطش هم اینه که بعد از اینکه بابایی توی بینی ات قطره ریخت تو هم باید تو بینی بابا قطره بریزی (البته بصورت نمایشی )... از کارهات بگم این روزا: تا 10 رو به فارسی و انگلیسی بلدی بشمری، تازگیها تا 15 رو هم یاد گرفتی که البته بجای 14 می گی 12 که وقتی من اصلاح میکنم سریع میگی: بگو یعنی تو نگو بذار من خودم بگم. به گلابی می گی: گابالی وقتی هم کا...
9 مهر 1393

شیطون بلاها

این هم از امیررضا و آوا عسلای خاله که در حال حاضر تنها هم بازیهات هستن، وقتی هم سه تایی به هم می رسید کلی شیطنت می کنید و بهتون خوش میگذره البته محمدمهدی (پسرعمو کوچولوت) هم هس که فعلا چون خیلی کوشولوئه نمیتونه باهات بازی کنه اینم عزیز دل عمه که فعلا خیلی ازمون دوره و سالی دوبار می بینیش... ...
7 مهر 1393

سرماخوردگی

الان اداره ام، از پنجشنبه شب علائم سرماخوردگی رو داشتی و شب اصلا نخوابیدی، روز جمعه هم حالت خوب نبود من هم با شربت و قطره بینی یکم خوددرمانی کردم، عطسه هات کمتر شد ولی آبریزش داشتی هنوز، حالا هم که زنگ زدم خونه حالتو بپرسم پرستارت گفت که تغییری نکردی باید ببریمت دکتر، امیدوارم دکتر تا قبل از ساعت 5 نوبت بده چون هم من امروز تا ساعت 7 شیفتم هم ساعت 8/5 امشب جلسه آپارتمان تو خونه ی ماست و کلی مهمون داریم. کلافه ام واقعا نمیدونم چکار کنم. البته بگم که این سرمارو از من گرفتی، منم نمیدونم از کجا گرفتم. تقصیر منه اعصابم بیشتر از این خرده... امروز صبح خالجون رویا هم اومد خونمون که از دیدنش کلی خوشحال شدی ولی چون مریض بودی زیاد حوصله هم نداشتی....
5 مهر 1393