ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 8 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

11ماهگیت مبارک عزيزم

امروز دوشنبه ٢٧/٩/٩١ و الان ساعت ١:٢٠ بعدازظهره، ١١ ماه قبل  همین لحظات بود که تو قدم به این دنیا گذاشتی و به زندگی ما رنگ و بوی دیگه ای دادی. از کارهای ١١ ماهگيت بگم كه كلي شيرين كاري ميكني: دستاتو ميذاري جلوي دهنت و صدا در مياري، هر كي سرفه كنه تو هم پشت سرش الكي سرفه ميكني، از پنج شنبه تا حالا لابلاي حرفات ماما هم ميگي، بيسكوئيت مادر رو ريز ريز گاز ميزني و ميخوري، تمام مدت هم دستاتو به مبل ميگيري و راه ميري بخاطر همين جنب و جوشت، گوشت تنت آب شده عزيزكم.  بازي بده و بگير رو هم خيلي دوست داري و تا يه چيز رو بهمون ميدي واسه خودت دست ميزني،
27 آذر 1391

اولين باي باي ياسمين

تقريبا 4-3 هفته پيش وقتي كه پرستارت داشت ميرفت گفت باي باي تو هم دستتو بلند كردي و خيلي ناز گفتي باباي، ولي بعدش هرچي ما بهت مي گفتيم بگو باي باي اصلا انگار نه انگار، كلي هم پيش خالجون اينا ضايع شديم رفت  ولي ديشب ديگه بخدا واقعا واقعا باي باي كردي، تا بهت ميگفتم: ياسمين باي باي تو هم سريع دستاتو مياوردي بالا و باي باي ميكردي بعد خودت با تعجب دستتو نگاه ميكردي وقتي هم هيجان زده ميشدي دو تا دستاتو باهم بالا مياوردي و دهنتو باز ميكردي و باي باي ميكردي واي كه چقدر ناز ميشدي فدات بشم عكسهاي مربوطه بعدا گذاشته ميشود. كلي عكس هست كه وقت نكردم بريزم روي CD ...
22 آذر 1391

شيطون بلاي مامان

سلام ياسمين شيطون بلا اين آخر هفته تعطيلات زياد داشتيم و من و تو 4 روز باهم بوديم... تاسوعا و عاشورا بود و عزاداري امام حسين(ع) ولي بخاطر سرما هيچ جا نرفتيم، 2 سالي هست كه روزهاي محرم بيرون نميرم  پارسال بخاطر بارداري امسال هم بخاطر تو. انشاءا.. سال ديگه باهم ميريم عزيزم. مامان بزرگ هم جمعه رفت شيراز خونه دايي جون، ديشب زنگ زد كه فقط با تو صحبت كنه آخه دلش برات خيلي تنگ شده ... از شيطنتهات بگم كه خيلي زياد شده، هرجا نشستم يا هرجا ميرم تعقيبم ميكني و خودتو ميچسبوني بهم حتي غذا هم نميتونم بخورم شايد بخاطر اينه كه صبحها ميرم اداره و پيشت نيستم. پريشب ياد گرفتي كه دستتو بذاري روي دهنت و صدا دربياري، وقتي هم...
7 آذر 1391

شعرهاي كودكانه

شعرهايي كه دوست داري و با شنيدنشون آروم ميشي البته شعرهاي دوران بچگي خودمونه ***يه توپ دارم قلقليه* سرخ و سفيد و آبيه*من اين توپو نداشتم*مشقهامو خوب نوشتم*بابام به من عيدي داد*يه توپ قلقلي داد ***تاب تاب عباسي * خدا منو نندازي*اگه ميخواي بندازي* بغل مامانم بندازي ***كوچولو ام كوچولو*صورتم مثل هلو*قدوبالام كوتاهه ....مامان خوبي دارم*خيلي دوسش ميدارم*.... ***خرگوش من چه نازه*گوشاش خيلي درازه*ميخوره برگ كاهو*ميپره مثل آهو ***عروسك خوشگل من قرمز پوشيده...
7 آذر 1391

واي از دست اين همسايه روبرويي

ديشب بعد از كلي ورجه وورجه بالاخره ساعت 8 خوابيدي من هم ناهار فرداي اداره نوبتم بود و كلي كار داشتم... حدود ساعت 9 بود داشتي توي خواب شير ميخوردي كه ناگهان از صداي وحشتناك دلر همسايه از خواب پريدي و از ترس زدي زير گريه، بغلت كردم و كلي گردوندمت تا آروم شدي، بابايي رفت به همسايه بي ملاحظه مون تذكر هم داد ولي انگار نه انگار، البته چه فايده كار از كار گذشته بود و تو بدخواب شده بودي و  با چه مكافاتي مجدد خوابوندمت بعد از 3 ساعت. آخه شيطونيت گل كرده بود و دوست داشتي بازي كني بابايي هم زود خوابيد وقتي صداي خروپفش بلند ميشد فكر ميكردي ميخواد باهات بازي كنه تو هم روز از نو روزي از نو برميگشتي كه باهاش بازي كني سر و صورت بابايي ر...
29 آبان 1391
1