ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

آخه چي بگم

پريشب با همديگه تو آشپزخونه بوديم من داشتم ظرفهارو ميشستم تو هم  با ظرفهاي كابينت سرت گرم بود كه يهو در كابينت رو محكم بستي منم از صداي بلند در كابينت جاخوردم و ناخواسته سرت داد كشيدم و گفتم "ياسمين چرا در كابينت رو محكم بستي" تو تا ديدي كه من عصباني شدم با يك حالت ناز و خاصي گفتي "مامان" بعد دو بار دستمو بوسيدي واي منو ميگي در برابر اين حركت ديگه چي كار ميتونستم بكنم گوشام مخملي شد و خنده ام گرفت و بهت اجازه دادم كه در كابينت رو باز كني و با ظرفها بازي كني.آخه اين دخترها چقدر شيرين و بلا هستن و ميدونن چطور خودشونو تو دلها جا كنن... الهي كه فدات بشم من
12 شهريور 1392

دختر كدبانوي مامان

امروز شيفت بعدازظهر بودم به همين خاطر صبح خونه بودم و با هم صبحانه خورديم بعد از صبحانه ظرفهارو جمع كردم و آوردم آشپزخونه بشورم كه ديدم اومدي و صدام زدي "مامان"پشت كردم ديدم ظرف حلواشكري رو گرفتي دستت و آوردي دم در آشپزخونه كه ازت بگيرم" آ قربون دختر كدبانو و مهربون خودم بشم من" 
9 شهريور 1392

ورود به آشپزخونه

مدتها بود كه ميخواستم كف آشپزخنومون روفرشي پهن كنم كه تو بتوني با من بياي آشپزخونه و وقتي ماماني كار داره پيش خودم باشي... ولي ميترسيدم نكنه به چيزاي ديگه دست بزني تا اينكه ديشب بالاخره روفرشي رو از كمد درآوردم و توي آشپزخونه پهن كردم و تورو با خودم بردم آشپزخونه البته فرقي نكرد تو بازم به ظرفها و وسايل ديگه دست ميزدي اما لااقل خطر سر خوردن كف سراميك كم شده بود و خيالم راحت بود كه پيش خودمي و ديگه نمياي پشت در آشپزخونه (در كه نه براي اينكه نتوني بياي تو آشپزخونه يه پشتي گذاشتيم دم ورودي) و گريه نميكني البته ديگه اواخر داشتي سعي ميكردي از پشتي بياي بالا و بپري توي آشپزخونه كه واي واي كار خيلي خطرناكيه... خلاصه وقتي مياي داخل آش...
9 شهريور 1392

دايجون اينا از شيراز اومدن

روز پنج شنبه دايجون اينا از شيراز اومدن و تا يك هفته خونه بابابزرگ اينا هستن، اون لحظه كه دايجون اينارو ديدي اولش يكم كوچولو نشناختي ولي خيلي زود شروع كردي به رقصيدن و شادي كردن و بپر بپر، به محمدطلاي عمه هم ميگفتي "ني ني" ولي همون روز ياد گرفتي كه اسم "محمد" رو بگي و ميگفتي "محمح"(mahamma)، زن دايي مريم هم زحمت كشيد و برات يه بلوز شلوارك خوشگل آورد كه خيلي هم بهت مياد دستشون درد نكنه، عكسشو حتما ميذارم
3 شهريور 1392