آخه چي بگم
پريشب با همديگه تو آشپزخونه بوديم من داشتم ظرفهارو ميشستم تو هم با ظرفهاي كابينت سرت گرم بود كه يهو در كابينت رو محكم بستي منم از صداي بلند در كابينت جاخوردم و ناخواسته سرت داد كشيدم و گفتم "ياسمين چرا در كابينت رو محكم بستي" تو تا ديدي كه من عصباني شدم با يك حالت ناز و خاصي گفتي "مامان" بعد دو بار دستمو بوسيدي واي منو ميگي در برابر اين حركت ديگه چي كار ميتونستم بكنم گوشام مخملي شد و خنده ام گرفت و بهت اجازه دادم كه در كابينت رو باز كني و با ظرفها بازي كني.آخه اين دخترها چقدر شيرين و بلا هستن و ميدونن چطور خودشونو تو دلها جا كنن... الهي كه فدات بشم من
نویسنده :
فرشته
12:06
چندتاعكس
ياسمين و آوا
آژانس هواپيمايي خالجون حوا
دختر كدبانوي مامان
امروز شيفت بعدازظهر بودم به همين خاطر صبح خونه بودم و با هم صبحانه خورديم بعد از صبحانه ظرفهارو جمع كردم و آوردم آشپزخونه بشورم كه ديدم اومدي و صدام زدي "مامان"پشت كردم ديدم ظرف حلواشكري رو گرفتي دستت و آوردي دم در آشپزخونه كه ازت بگيرم" آ قربون دختر كدبانو و مهربون خودم بشم من"
نویسنده :
فرشته
17:49
ورود به آشپزخونه
مدتها بود كه ميخواستم كف آشپزخنومون روفرشي پهن كنم كه تو بتوني با من بياي آشپزخونه و وقتي ماماني كار داره پيش خودم باشي... ولي ميترسيدم نكنه به چيزاي ديگه دست بزني تا اينكه ديشب بالاخره روفرشي رو از كمد درآوردم و توي آشپزخونه پهن كردم و تورو با خودم بردم آشپزخونه البته فرقي نكرد تو بازم به ظرفها و وسايل ديگه دست ميزدي اما لااقل خطر سر خوردن كف سراميك كم شده بود و خيالم راحت بود كه پيش خودمي و ديگه نمياي پشت در آشپزخونه (در كه نه براي اينكه نتوني بياي تو آشپزخونه يه پشتي گذاشتيم دم ورودي) و گريه نميكني البته ديگه اواخر داشتي سعي ميكردي از پشتي بياي بالا و بپري توي آشپزخونه كه واي واي كار خيلي خطرناكيه... خلاصه وقتي مياي داخل آش...
نویسنده :
فرشته
17:46
دايجون اينا از شيراز اومدن
روز پنج شنبه دايجون اينا از شيراز اومدن و تا يك هفته خونه بابابزرگ اينا هستن، اون لحظه كه دايجون اينارو ديدي اولش يكم كوچولو نشناختي ولي خيلي زود شروع كردي به رقصيدن و شادي كردن و بپر بپر، به محمدطلاي عمه هم ميگفتي "ني ني" ولي همون روز ياد گرفتي كه اسم "محمد" رو بگي و ميگفتي "محمح"(mahamma)، زن دايي مريم هم زحمت كشيد و برات يه بلوز شلوارك خوشگل آورد كه خيلي هم بهت مياد دستشون درد نكنه، عكسشو حتما ميذارم
نویسنده :
فرشته
17:46




