ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

گلچيني از عكسهاي عيد نوروز92

سفره هفت سينمون كه خيلي دوستش داشتم   مابقي عكسها در ادامه مطلب روز اول عيد:آماده رفتن به خونه بابابزرگ اينا ياسمين در حال هواخوري تو حياط بابابزرگ اينا(به قول خودت  گ گ (بجاي ددر)، كار هر روزت اين بود با خالجون رويا بري گ گ، خودت جوراب و شال و كلاهتو مي آوردي برات بپوشم كه با خالجون بري  گ گ اينجا هم در حال قدم زدن تو حياط خونه عموي بابا ...
1 ارديبهشت 1392

نگرانم

سلام ياسمينم اين روزا نگرانم و ناراحت، چون پرستارت ميخواد بره و من دنبال يك فرد مطمئن و باتجربه دارم ميگردم  به چند نفري سپردم ولي باز هم دلم شور ميزنه كه تو چطور بعد از 9 ماه با يه شخص جديد عادت كني و اون شخص جديد ميتونه مثل اين پرستارت ازت خوب مواظبت كنه يا نه؟ كلا همه چيز رو سپردم به خدا، همونطور كه سر پرستار اولي كمكم كرد ازش ميخوام كه اين بار هم كمكم كنه...توكل به او 
31 فروردين 1392

تعطيلات هم تموم شد

تعطيلات 17 روزه هم تموم شد، تو اين مدت استرس روز اول بعد از تعطيلات رو داشتم كه چطور دوباره تنهات بذارم و برم اداره، خيلي سخت بود ولي خداروشكر وقتي پرستارت اومد چند ثانيه اول بيقراري كردي ولي خيلي زود آروم شدي و رفتي بغلش، و اما از تعطيلات عيد بگم كه رفته بوديم خونه بابابزرگ اينا، دايجون اينا هم پنجم عيد اومدن و با بودنشون خيلي بيشتر خوش گذشت فقط حيف كه خيلي كم موندن... كلي هم عكس انداختيم كه حتما ميذارم
18 فروردين 1392

آخرين روز كاري اداره

از امروز تا 17 فروردين باهات هستم دخترم انشاا... روزهاي خوبي پيش رو داشته باشيم انشاا... براي همه سال خوب و خوشي باشه... كم كم ساعت كاري تموم ميشه و بايد بريم خونه و من بيام پيشت ولي قبلش با بابايي ميخوايم بريم براي بابا كفش بخريم... پيشاپيش سال نو مبارك پي نوشت: اون روز براي بابا كفش نخريديم ولي براي تو دو تا لباس ديگه گرفتيم اين هم از عكسهاش ...
28 اسفند 1391

عكس اسباب بازي ها

اين دو تا خرگوشو ماماني و بابايي برات گرفتن البته خيلي وقت پيش كه الان وقت كردم عكسشو بذارم اين عروسك رو خالجون اينا از مشهد زحمت كشيدن برات آوردن اين رو خالجون محبوبه زحمت كشيد   ...
28 اسفند 1391