ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

دختر كدبانوي مامان

امروز شيفت بعدازظهر بودم به همين خاطر صبح خونه بودم و با هم صبحانه خورديم بعد از صبحانه ظرفهارو جمع كردم و آوردم آشپزخونه بشورم كه ديدم اومدي و صدام زدي "مامان"پشت كردم ديدم ظرف حلواشكري رو گرفتي دستت و آوردي دم در آشپزخونه كه ازت بگيرم" آ قربون دختر كدبانو و مهربون خودم بشم من" 
9 شهريور 1392

ورود به آشپزخونه

مدتها بود كه ميخواستم كف آشپزخنومون روفرشي پهن كنم كه تو بتوني با من بياي آشپزخونه و وقتي ماماني كار داره پيش خودم باشي... ولي ميترسيدم نكنه به چيزاي ديگه دست بزني تا اينكه ديشب بالاخره روفرشي رو از كمد درآوردم و توي آشپزخونه پهن كردم و تورو با خودم بردم آشپزخونه البته فرقي نكرد تو بازم به ظرفها و وسايل ديگه دست ميزدي اما لااقل خطر سر خوردن كف سراميك كم شده بود و خيالم راحت بود كه پيش خودمي و ديگه نمياي پشت در آشپزخونه (در كه نه براي اينكه نتوني بياي تو آشپزخونه يه پشتي گذاشتيم دم ورودي) و گريه نميكني البته ديگه اواخر داشتي سعي ميكردي از پشتي بياي بالا و بپري توي آشپزخونه كه واي واي كار خيلي خطرناكيه... خلاصه وقتي مياي داخل آش...
9 شهريور 1392

دايجون اينا از شيراز اومدن

روز پنج شنبه دايجون اينا از شيراز اومدن و تا يك هفته خونه بابابزرگ اينا هستن، اون لحظه كه دايجون اينارو ديدي اولش يكم كوچولو نشناختي ولي خيلي زود شروع كردي به رقصيدن و شادي كردن و بپر بپر، به محمدطلاي عمه هم ميگفتي "ني ني" ولي همون روز ياد گرفتي كه اسم "محمد" رو بگي و ميگفتي "محمح"(mahamma)، زن دايي مريم هم زحمت كشيد و برات يه بلوز شلوارك خوشگل آورد كه خيلي هم بهت مياد دستشون درد نكنه، عكسشو حتما ميذارم
3 شهريور 1392

هوش چين

يكي ديگه از بازيهاي آموزشي كه تازگي ها برات شروع كردم بازي هوش چين (ميوه ها) هستش كه عيد از دنياي كودك و نوجوان بابلسر برات گرفته بوديم و چون اون موقع برات زود بود ( آخه سن مناسب براي اين بازي از 18 ماهگيه) گذاشته بودم كنار... سعي كردم 2 تا 2تا ميوه بهت ياد بدم كه تا امروز موز و گلابي رو ياد گرفتي، جالبه به موز ميگي "مو" اما گلابي برات سخته و چيزي نميگي پي نوشت: از ديروز (يكشنبه 27/5/92) به گلابي ميگي "بي" ...
26 مرداد 1392

بابا بابا

ديشب بالاخره گفتي "بابا" از بس به بابا گفتي "مامان" بابايي ديگه نااميد شده بود وقتي صداش ميزدي "مامان" بابا هم جواب مي داد اما ديشب يهو گفتي "بابا" "بابا"
23 مرداد 1392