ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

وبلاگت يكساله شد

روز چهارشنبه 10 مهرماه وبلاگت يكساله شد گلم، اميد كه ساليان سال بتونم بهترين و شيرين ترين خاطرات زندگيت رو اينجا ثبت كنم ياسمينم انشاءا...   ...
13 مهر 1392

خريد لباس پائيزي

پنج شنبه صبح مامان بزرگ (مامان مهربون و دوست داشتني ماماني)اومد خونمون... آخه اين هفته ما نرفتيم خونه بابابزرگ اينا به دليل سرفه هات كه هنوز خوب نشده ...بهمين خاطر مامان بزرگ اومد ديدنمون، عصر بعد از رفتن مامان بزرگ من و تو باهم رفتيم خريد و چند دست لباس پائيزي برات گرفتم بعد از خريد پياده تا خونه برگشتيم كه خيلي هم خوش گذشت مادر و دختر دو تايي اين هم از عكسهاي لباسهات عزيزم   البته پول خريد اين لباسهارو مامان بزرگ و بابابزرگ چند وقت پيش زحمت كشيدن و دادن كه ماماني الان فرصت كرد بره براي خريد، مرسسسسسسسسسسسسي مامان بزرگ و بابابزرگ تو راه برگشت به خونه از يه مغازه اين عروسك كوشولو يا بقول خودت "ني ...
13 مهر 1392

خالجون حوا

ديروز تو و بابايي داشتيد كليپ تولدتو نگاه ميكردين كه به عكس خالجون حوا رسيد، تو هم تا عكس خالجون رو ديدي گفتي "نه" آخه اين "نه" داستان داره، بالاخره من گفتم بگو خالجون حوا" تو هم گفتي "حبا" آ آخرش رو هم كشيدي الهي من قربون اون حرف زدنت بشم... از سرمات بگم كه هنوز خوب نشده البته عطسه هات قطع شد و سرفه هات ادامه داره    ...
8 مهر 1392

سرماخوردگي دخملي

غروب همون روز كه مطلب "سرماخوردگي ماماني" رو نوشتم تو هم تب كردي و علائم سرماخوردگي رو داشتي، بابايي سريع نوبت دكتر گرفت و اومد اداره دنبالم تا با هم ببريمت دكتر، آقاي دكتر بعد از معاينه ات گفت كه تا 3 روز تب ميكني و دارو برات نوشت. وقتي برگشتيم خونه استامينوفن رو بهت دادم ولي با چه مكافاتي آخه اصلا دارو نميخوري همشو تف ميكني و بعد از خوردن دارو كلي داد و فرياد و جيغ راه ميندازي، خلاصه من و بابايي هردو ناراحت بوديم. امروز كه شنبه هست هنوز نه سرماخوردگي من خوب شد نه مال تو دقيقا تا 3 روز تب كردي و تازه از ديشب سرفه و عطسه و آبريزش بيني ات شروع شد، 2 روز هم اعتصاب غذا بودي كه باعث شد خيلي لاغر بشي...الهي كه هيچ بچه اي مريض نشه ا...
6 مهر 1392

سرماخوردگي ماماني

از صبح شنبه حالت سرماخوردگي داشتم تا اينكه رفته رفته حالم بدتر شد و ديروز به اوجش رسيد، به همين خاطر ديروز مرخصي استعلاجي گرفتم و خونه موندم ولي سعي كردم زياد دور و برت نباشم عسلم كه خداي نخواسته تو يه وقت سرما نخوري، خداروشكر خودت هم زياد دور و برم نيومدي ولي هر وقت شير ميخواستي مجبور بودم بغلت كنم... خلاصه خيلي سخته اگه مامان خونه مريض بشه و سخت ترترتر اينه كه بچه ي خونه مريض بشه خداي نخواسته. ايشاءا... كه هيچ كس مريض نشه يا اگه مريض شد زود زود خوب بشه 
1 مهر 1392

اولين دفتر نقاشي

هفته پيش بابايي يه دفنر نقاشي با يك جعبه مدادرنگي برات خريد تا نقاشيهاي خوشگلتو اون تو بكشي اين هم عكسش البته الان ديگه اين دفتر نقاشي اين شكلي نيست مداد رنگي هارو هم فقط يك روز طاقت آوردي و سالم گذاشتيشون، اگه از دستت نميگرفتم و قائم نميكردم تا الان همشونو خورده بودي... اين هم عكس اولين نقاشيت به همراه اثر هنري مامان و بابا   ...
1 مهر 1392