ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

تعطيلات هم تموم شد

تعطيلات 17 روزه هم تموم شد، تو اين مدت استرس روز اول بعد از تعطيلات رو داشتم كه چطور دوباره تنهات بذارم و برم اداره، خيلي سخت بود ولي خداروشكر وقتي پرستارت اومد چند ثانيه اول بيقراري كردي ولي خيلي زود آروم شدي و رفتي بغلش، و اما از تعطيلات عيد بگم كه رفته بوديم خونه بابابزرگ اينا، دايجون اينا هم پنجم عيد اومدن و با بودنشون خيلي بيشتر خوش گذشت فقط حيف كه خيلي كم موندن... كلي هم عكس انداختيم كه حتما ميذارم
18 فروردين 1392

آخرين روز كاري اداره

از امروز تا 17 فروردين باهات هستم دخترم انشاا... روزهاي خوبي پيش رو داشته باشيم انشاا... براي همه سال خوب و خوشي باشه... كم كم ساعت كاري تموم ميشه و بايد بريم خونه و من بيام پيشت ولي قبلش با بابايي ميخوايم بريم براي بابا كفش بخريم... پيشاپيش سال نو مبارك پي نوشت: اون روز براي بابا كفش نخريديم ولي براي تو دو تا لباس ديگه گرفتيم اين هم از عكسهاش ...
28 اسفند 1391

عكس اسباب بازي ها

اين دو تا خرگوشو ماماني و بابايي برات گرفتن البته خيلي وقت پيش كه الان وقت كردم عكسشو بذارم اين عروسك رو خالجون اينا از مشهد زحمت كشيدن برات آوردن اين رو خالجون محبوبه زحمت كشيد   ...
28 اسفند 1391

عكس كادوهاي تولد

از طرف دخترخاله ماماني (خالجون محبوبه) بلوز و شلوار از طرف مادرجون از طرف خالجون حوا دست همشون درد نكنه، بقيه مهمونها هم هديه نقدي دادن دست همشون درد نكنه ...
28 اسفند 1391

سايه ياسمين

پريشب وقتي داشتي بازي مي كردي براي اولين بار سايه ات رو ديدي و توجه ات بهش جلب شد اول ازش ترسيدي و خيلي با تعجب نگاش ميكردي، قيافه ات اون لحظه ديدني بود هي ميومدي و ميرفتي سايه هم باهات ميومد و ميرفت كم كم برات عادي شد و باهاش بازي ميكردي وقتي سايه ات روي در مي افتاد ميرفتي طرفش و ميبوسيديش... فدات بشم
28 اسفند 1391

كفش عيد

ديروز رفتيم برات كفش عيد گرفتيم اين هم عكسش   توي مسير برگشت به خونه كفشو پات كردم، اولين بار بودكه توي خيابون خودت راه ميرفتي مثل پرنده اي كه از قفس آزاد شده باشي مي دويدي اينور اونور من هم دنبالت مي دويدم خيلي ذوق كرده بودي، بابايي هم ازت فيلم ميگرفت تا خونه خودت راه رفتي حتي از پله ها هم بابايي دستتو گرفت كه خودت بياي بالا... عزيزم... تا رسيديم خونه نيم ساعت نگذشت كه از خستگي خوابت برد و 3 ساعتي خوابيدي، شب هم ساعت 12 خوابيدي و برخلاف شبهاي گذشته ديگه نصفه شب بيدار نشدي و نق نزدي كه بذاريمت روي پا، فقط 2 بار براي شير بيدار شدي... الهي مامان قربون قدمهات بشه... ...
28 اسفند 1391

سال نو پيشاپيش مبارك

عزيزم اين دومين عيديه كه داري تجربه ميكني، اميدوارم سال خيلي خوبي براي هممون باشه، سه شنبه بعدازظهر با بابا رفتيم برات لباس عيد خريديم مباركت باشه عزيزم
26 اسفند 1391

اولين آرايشگاه و كوتاهي مو

پنج شنبه صبح براي اولين بار بردمت آرايشگاه تا موهاتو براي عيد مرتب كنم، فكر ميكردم نذاري موهاتو كوتاه كنن ولي وقتي فضاي آرايشگاه و خانمهاي اونجارو ديدي عكس العمل خوبي داشتي و خيلي روي خوش بهشون نشون دادي طوري كه خانمها ميگفتن واي چه دختر خوش اخلاقي... من هم تو دلم ميگفتم بعله شما كه خبر ندارين ... البته ياسمينم گله، خانمه...عكس ياسمين با موهاي كوتاه شده رو تو پست بعدي ميذارم البته زياد موهاتو كوتاه نكردم فقط در حد مرتب كردن بوده... ...
21 اسفند 1391