ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 8 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

یک روز مادرانه

1398/7/2 9:03
نویسنده : فرشته
84 بازدید
اشتراک گذاری

توی این پست میخوام از خودم بگم و یک روز کاری مامان، اولین روز ماه بود و اتفاقا اولین روز مهر، از روز قبل با سرویست هماهنگ کردم که صبح خودم میبرمت مدرسه ولی ظهر سرویس بره دنبالت، صبح زودتر از همیشه (ساعت 6) بیدار شدم تا صبحانه ت رو آماده کنم ولی آنیتا هم همزمان بیدار شد و بهم چسبید تا شیر بخوره تا 6:40 دقیقه شیر خورد و خوابید خداروشکر، بلند شدم و سریع بساط صبحانه رو آماده کردم، شیر گرم کردم، ماکارونی رو هم گذاشتم روی گاز تا گرم بشه چون از دیشب بهم گفتی که دوست داری تغذیه ماکارونی ببری، هویج هم برات شستم و گذاشتم توی کیفت، ماکارونی رو گرم کردم و اومدم بریزم توی ظرف که احساس کردم بو میده.... ترسیدم نکنه خراب شده باشه... بیدارت کردم تا بیای صبحانه بخوری، دست و صورتت رو شستی و اومدی برای صبحانه. در مورد ماکارونی بهت گفتم و جلوی چشمت ریختم توی سطل آشغال که بدونی واقعا خراب شده بود. خوراکی برات بیسکوئیت گذاشتم. ساعت 7/5 که پرستارتون اومد آماده شدیم و رفتیم به سمت مدرسه، وقتی به مدرسه رسیدیم با هم رفتیم دفتر تا با خانم مدیر و خانم معاون سلام و احوالپرسی کنیم. بعد اومدیم تو حیاط منتظر شدم تا چند تا از دوستات رو پیدا کنی بعد که خیالم راحت شد بعد از یکسری سفارشات، باهات خداحافظی کردم و به سمت اداره راه افتادم. یک فایل مهم بود که باید ارسال می کردم تهران بهمین خاطر با عجله خودمو رسوندم و کارامو انجام دادم... 

از دیشب منتظر اس ام اس حقوق بودم ولی خبری نبود...حقوق پرستار رو با پس اندازی که داشتم براش واریز کردم 

مثل همیشه دوروبر ساعت 11 زنگ زدم خونه تا حال آنیتارو بپرسم بعد ساعت 12/40 دقیقه هم زنگ زدم تا مطمئن بشم که رسیدی خونه

ساعت 2/45 دقیقه ساعت کاریم تموم شد و با سرعت تمام پیاده به سمت خونه حرکت کردم که برسم خونه و زودتر روی ماهتونو ببینم. معمولا وقتی میام خونه اگه آنیتا بیدار باشه با ذوق و شوق میاد استقبالم و بعدش تو میای عزیزم...قبل از رفتن پرستارت در مورد غذا خوردنهاتون می پرسم و بعد که پرستارتون رفت اگه آنیتا بزاره که لباسامو عوض کنم یک ربعی میاد بغلم تا شیر بخوره...این بین در مورد اتفاقات اون روز ازت می پرسم که چطور گذشت.

معمولا بعد من بابا هم می رسه خونه و ناهار میخوره ولی دیروز تا ساعت 5 کارش طول کشید. 

بعد شیر خوردن آنیتا، رفتم آشپزخونه تا به فکر شام باشم... مرغ گذاشتم بیرون برای عدس پلو، برنج خیس کردم و پیاز و سیب زمینی از بالکن آوردم، بعدش دوباره آنیتا چسبید بهم برای شیر و همانطور که بغلم بود خوابش گرفت گذاشتمش روی پام تا بخوابونمش وقتی بعد یک ربع خوابش سنگین شد گذاشتمش پایین و رفتم سراغ کتابهات و تکالیف مدرسه ت، دو تا تکلیف داشتی که همه رو انجام داده بودی عزیزم... مرغ رو گذاشتم روی گاز تا بپزه یکم آشپزخونه رو مرتب کردم، چایی دم کردم و اومدم یکم بشینم چایی بخورم که آنیتا دوباره بیدار شد گذاشتمش روی پام تا خوابش کامل بشه، اونقدر خسته بودم که همانطور که آنیتا رو پام بود دراز کشیدم و یکم استراحت کردم، چند دقیقه میخوابیدم و هی بیدار میشدم نگات میکردم...گرم تماشای تلویزیون بودی، بابا هم ساعت 5 اومد و رفت دوش گرفت و بعد غذا رفت استراحت... آنیتا ساعت 7 بیدار شد البته دیگه پاهام هم از درد جواب کرده بود... بعد از بیدار شدن شیر بهش دادم و چند دقیقه ای بهم چسبید تا سرحال بشه... رفتم آشپزخونه سراغ درست کردن شام، بینش براتون سیب زمینی هم سرخ کردم که تا پختن عدس پلو دلتون رو نگهداره، برنج رو که دم کردم ظرفهارو شستم و برای خودم یه چایی ریختم و رفتم سراغ گوشی که همون موقع دیدم مامان بزرگ داره زنگ میزنه آخه گوشیم هم سایلنت بود... بعد صحبت با مامان بزرگ رفتم سراغ لباس کثیفای آنیتا تو حموم، لباسارو شستم و پهن کردم و بعد سفره شام رو پهن کردم به آنیتا شام دادم و ظرفهارو شستم... ازت خواستم که برنامه فردا رو بگیری و وسایلت رو بزاری داخل کیفت، مسواک بزنی و زودتر بخوابی تا برای فردا سرحال بیدار بشی... اونقدر خسته بودی که زود خوابیدی... رفتم سراغ کیفت چک کردم که برنامه ت رو کامل گرفته باشی، ظرف آبت رو پر کردم و گذاشتم داخل کیف... لباسهای آنیتارو عوض کردم و رختخوابارو گذاشتم و آنیتا دراز کشید شیر خورد و خورد و خورد تا خوابش برد البته گذاشتمش رو پا تا خوابش سنگین شد....

خلاصه یک روز کاری مامان هم اینطور گذشت  البته این بین خیلی اتفاقای ریز و درشت دیگه هم می افته که نمیشه همش رو توضیح داد.     

پسندها (3)

نظرات (0)