ياسمين جانياسمين جان، تا این لحظه: 8 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
آنیتا جانآنیتا جان، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

روزانه هاي ياسمين

2 سال و 5 ماهگيت مبارك عسلم

يه دفترچه كوچولو دارم كه يكسري خاطراتت رو از قبل به دنيا اومدنت تا 5 ماهگيت اونجا نوشتم دقيقا از 8 شهريور 90 تا 25 خرداد 91 ، امروز تمامش رو نشستم و خوندم و كلي ياد اون روزها افتادم روزهايي كه يك ساعتش برام خيلي طولاني بود ولي حالا روزها مثل برق و باد ميان و ميرن كه من هم تا جايي كه فرصت كنم خاطرات قشنگ باتو بودن رو اينجا ثبت مي كنم.  اين هم چند تا عكس از كوچولوييت عزيزم: اينجا يك ماهه بودي بغل بابابزرگ اينجا يكماه و 10 روزه هستي اينجا 10 روز مونده 2 ماهه بشي ببين چقدر كوشولو بودي ناز من اينجا هم 3 ماه و نيمه هستي، شيطون بلا شده بودي   ...
27 خرداد 1393

حل شدن مشكلم در ارسال عكس

خدارو شكر با كمك يكي از دوستاي ني ني وبلاگي گل به نام "مامانی خان زند" ( http://ninijunam1372.niniweblog.com ) تونستم مشكل ارسال مطلب رو كه اصلا نميتونستم تو وبلاگت عكس بذارم حل كردم. مشكل از مرورگرم بود كه با دانلود فايرفاكس راحت شدم. مرسييييييييييييييييييييي ماماني خان زند ...
21 خرداد 1393

كفيف

تازگيها حرف زدنت خيلي بامزه شده، مثل طوطي هرچي ميگيم تكرار مي كني، مثلا ازت مي پرسيم امروز چي خوردي؟ تو هم مي گي: چي خوردي؟ بعضي كلمه هارو هم كه نميتوني بگي خودت هرچي كه استنباط كردي بيان مي كني، مثلا ديروز يادگرفتي بگي كثيف البته به زبون خودت ميگي: "كفيف" بعد خودت خنده ات مي گيره، به بغل مي گي : بعل به تخم مرغ مي گي "مخ" به نوشابه مي گي: شه شه خلاصه اين حرف زدنات هم خيلي بانمكه مثل خودت گل مامان پي نوشت: 2 روز بعد ياد گرفتي بگي كثيف ولي وقتي بهت ميگيم بگي كثيف خودت ميخندي و ميگي: كفيف ...
21 خرداد 1393

بدون عنوان

هفته پيش بعد از سه هفته رفتيم پيش بابابزرگ اينا، تو حسابي دلت تنگ شده بود و با ديدن مامان بزرگ و خالجون اينا كلي مراسم رقص و پايكوبي بجا آوردي، سه روز هم تعطيلات داشتيم كه حسابي خوش گذشت، همون شب اول هم اينترنتي با دايجون صحبت كرديم، تو هم با ديدن دايجون كلي ذوق كردي و همش مي رفتي پشت لپ تاپ نگاه ميكردي، فكر ميكردي دايجون پشت لپ تاپه (آخه فدات بشم الهي گلم). ...
20 خرداد 1393

برگشتن پرستار یاسمین

امروز پرستارت بعد از 7 روز برگشت، البته با عروسش اومد كه راحت تر باشه، تو هم تا اونا رو ديدي گفتي سلام، از ديدن عروس پرستارت خيلي ذوق كردي، بعد شروع كردي پرسيدن كه اين كيه؟ اين كيه؟ پرستارت گفت: عروسمه(اسمش مهريه)، چند دقيقه نگذشت كه رفتي توي اتاقت سراغ اسباب بازيهات و با صداي بلند شروع كردي به صدا زدن: عروس عروس از قرار معلوم از مهري ميخواستي باهات بازي كني، حسابي سرت گرم بود منم ازت خداحافظي كردم و رفتم اداره
12 خرداد 1393

به سلامتي ياسمين

يكي از كارايي كه از خالجون حوا ياد گرفتي اينه كه وقتي ميخواي آب بخوري يا هر چيزي كه دوتا ازش داري بايد بزني بهم تا بگي به سلامتي سمين، حتما بايد باهات همكاري هم كنيم تا حسابي بهت بچسبه، يه شيطوني ديگه ات هم بازي ياپوشوله هست كه اسم اين بازي اختراعي رو بابايي گذاشته به اين صورت كه بابايي خدا نكنه به پشت دراز بكشه تو ميري روي شكمش و محكم ميپري روي شكمش انگار كشتي كج داري ميكني حسابي هم بهت خوش ميگذره. اينجا هم داري به ماماني تو درست كردن سالاد كمك ميكني، البته وقتي هم ميري گلهاي ماماني رو ميگيري و پرپر مي كني هم مي گي دارم سالاد درست مي كنم. اينجا هم عصباني هستي   ...
11 خرداد 1393

اين روزها در 2 سال و 4 ماهگي

از صبح (روز تعطيل كه ماماني پيشته) بيدار مي شي، از تو رختخواب ميگي: سلام بخير (يعني صبح بخير) بعد از كلي ورجه وورجه و شيطوني تا ماماني صبحانه رو آماده كنه مي شيني پاي تلوزيون يا بقول خودت ناناي، اين روزها ديگه بيشتر اوقات پرشين تون نگاه ميكني (تام و جري، آبشار جاذبه، پلنگ صورتي، باب اسفنجي، پسر نانويي، برنارد) كارتونهاي مورد علاقته، به شبكه پرشين تون ميگي شبكه باب و به tvp ميگي شبكه پوست (بخار تبليغ روغن آرگان) ، بعد از خوردن صبحانه ميري سراغ اسباب بازيهات، ماماني هم اگه فرصت كنه مياد و باهات بازي ميكنه، باهم ني ني بازي ميكنيم (يعني من ميشم آقاگرگه و دنبالت مي كنم كه بخورمت تو هم فرار ميكني و چون چهاردست و پا ميشم تو بهم ميگي ني ني)، يا م...
10 خرداد 1393

بستري شدن پرستار ياسمين

از غروب روز دوشنبه پرستارت رفته بيمارستان براي تنظيم قندخونش و امروز مامان بزرگ (مامان بابا) پيشته، بيا دعا كنيم خاله (پرستارت) زودتر خوب بشه و برگرده.
7 خرداد 1393